غزل مناجاتی با خداوند کریم
تا دلـم در حـرم قـرب تو یـابـد راهـی آتـشـی زن که بـرآیـد ز وجــودم آهـی سفر از خویش نکردم که رهم دور افتاد ورنه تا کـعـبۀ وصـل تو نبـاشد راهی تو به یک کاه، دو صد کوه گنه میبخشی من بیـچـاره چه سازم که ندارم کـاهی گر شود عمر شبی، با توأم آن شب گذرد صبح، فـریـاد برآرم چه شب کـوتاهی چه شود نیمهشب از خواب کنی بیدارم کـه بــرآیــد ز دلــم نــالــۀ یــا الـلّـهـی پشت بشکسته و پا خسته و چشمم بسته راه پر پیچ و خم و گام به گامم چاهی ای شب و روز و مه و سال به یادم، چه شود من غافـل ز تو هم یاد تو باشم گاهی؟ |